تبليغاتX
شراب تلخ

صادق خان

سلام، به رسم هر ساله برای­تان می­نویسم، اما فکر می­کنم این اخرین سالی است که برای­تان می­نویسم،  این که تاثیر شگرفی بر ادبیات این مملکت گذاشتید، مراد جوانان این مرز و بوم شدید، پای اصطلاح انتلکتوئل را به  محافل دور هم نشینی جوانان مرفه باز کردید و ... همه قابل احترام است. خرده نگیرید چرا می­گویم جوانان مرفه! نمی­دانم بوردیو را می­شناسید یا نه؟ جامعه شناسی فرانسوی است، در یکی از نظریه­هایش  به چند نوع سرمایه برای انسان­ها قائل است،  می­گوید سرمایه­ی اقتصادی به  سرمایه­ی فرهنگی تبدیل نمی­شود اما سرمایه ­ی فرهنگی قابل تبدیل به سرمایه­ی اقتصادی است و حالا در کشور من و شما، این  نظریه، در تحقیقات تجربی  رد شده است. در مملکت گل و بلبل­مان  سرمایه اقتصادی است که سازنده­ی  سایر  سرمایه­هاست، انگار در نزاع میان مارکس و بوردیو، مارکس باز هم برنده شده است. 

حالا قسمت مضحک ماجرا  این است که جوانان تحصیل کرده­ی سرزمین مادری­ما، با این­که این مسائل را می­دانند باز هم اصرار دارد که ما مدرن شده­ایم و رفتارمان باید هم­سو با مدرنیته شدن باشد. باز هم از این دهشتناک­تر، جماعتی هستند که اصرار و اصرار که مملکت ما و ما در مرحله­ی پست مدرنیته به سر می­برد ...، همان بهتر که ان شیر گاز را باز کردید و این روزها را ندیدید.

صادق خان! اجودانی در یکی از کتاب­هایش می­گوید یکی از  نقدهایی که به سیستم روشنفکری ایرانی وارد است ، این است که روشنفکر ایرانی، همیشه گفته است که چه چیزی نمی­خواهد، گفته است الف نباشد، فقر نباشد و .... همیشه سلب کرده است و اگر چیزی هم خواسته است با توجه به شرایط جامعه، تخیلی بوده است.

من به این مساله بسیار فکر کرده ام، مثلا فقر را در نظر بگیریم، در هر دوره­ای، هر گروه و دسته­ای که روی کار آمده­اند، شعار نابودی و ریشه کنی فقر را داده­اند اما  مگر میسر می­شود؟ و اگر دورکیمی به قضیه نگاه کنیم، فقر غیر مطلق، کارکردهای خاص خودش را برای جامعه دارد.

کاش می­ماندید و  این جماعت و کشور اندوه­زده را بیش از این اندوهگین نمی­کردید! مملکتی که یک بار توسط اعراب، غارت شده است و  یک بار توسط مغول و بعد از آن هر  ایل و آلی سر کار آمده است به فراخور میزان قدرت  و خون­خواهیش، ستم کرده است و حکم رانده است! تا به حال دقت کرده­اید که موسیقی ایرانی، نوایی محزون داردو به چرایی­اش اندیشیده اید؟ هنر و خاصه  موسیقی و ادبیات  حاصل  و برایند جامعه است و تاریخ ایران را هم که شما بهتر از من می­دانید.

راستی چرا این همه دین ستیز بوده­اید؟ چرا واقعیت را نمی­دیدید؟ کما اینکه روشنفکر نماهای کنونی مملکت­مان هم دین ستیزی را به عنوان  یکی از خصوصیات اصلی خود برگزیده­اند و سعی نمی­کنند متوجه شوند که دین ابعاد گوناگونی دارد و مشکل جامعه­ی ما دین­داری  نیست! می­گویند دین نباشد! باز هم به حرف اجودانی برگشتیم...

اولین درسی که من از جامعه شناسی گرفتم و همین درس مرا مجذوب این رشته کرد این بود که دنیا به کسی زندگی بدهکار نیست!  و برای همین است که می­گویم  امسال اخرین سالی است که برای­تان می­نویسم.

پی نوشت اول. عنوان پست، از کتاب در دفاع از روشنفکران سارتر گرفته شده است.

پی نوشت دوم. در خم چوگانت می تازم چو چشمت با من است/// همجنین در من نگر بی من مران، بی من مرو

پی نوشت سوم. برای اولین بار کامنت­ها پس از تایید نمایش داده می­شود، انسان­های نامحترمی هم که قصد ازار و ارشاد را دارند، تا حالا باید فهمیده باشند، ارشاد و ازار ایشان، اثری ندارد، وقت و انرژی خود را صرف کار مفیدتری کنند.


+ نوشته شده توسط زهرا محمودابادی در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 و ساعت 0:11 |

بالاخره  روند اپارتمان سازی، به خونه ی قدیمی ما هم رسید، خونه ی که بیست سال در آن زندگی کردیم، من هشت ساله بودم که به این خونه اومدیم، تنها چیزی که از اون زمان یادم مونده، ترس از زیرزمین خونه است.... و حالا من  بیست و هشت ساله، روز آخری که میشه توی این خونه باشم و همه رفتن تو خونه ی جدید به بهانه ی کار و اینترنت که هنوز  منتقل نشده،نشستم گوشه ی همون زیرزمین خالی و صدای موسیقی رو بلند کردم و اشکام روون شدن....

به قول گنگیشک بارون خورده، گذروندن سنین 18 تا 25 سالگی سخت ترین و تاثیرگذارترین دوره ی زندگیه...  و من قسمت زیادی از  این دوره رو بین این خونه و خوابگاه در رفت و آمد بودم، می دونم خونه ی جدید و اپارتمان جدیدتر، بهتر از این خونه ی قدیمی هستن،  اما من دلم برای این زیرزمین که اتاق من و گنگیشک بارون خورده بود، دیواراش که مثل سالاد الویه ای که هویجش زیاد شده باشه، سقفش که مثل تن گوسفنده و درخت نارنج حیاط تنگ میشه...

پی نوشت.

دوستت دارم / با تو لج بازی نمی کنم! / مانند کودکانسر ماهی ها با تو قهر نخواهم کرد/ ماهی قرمز مال تو / ماهی آبی مال من.../ هر دو ماهی مال تو باشند/ تو مال من!

* نزار قبانی *


+ نوشته شده توسط زهرا محمودابادی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 و ساعت 12:48 |


برخی از لحظات هستند که  شیرینی فراموش ناشدنی دارند و یکی از این لحظات برای من یک عصر  جمعه ی اواسط خرداد  هشتاد و هشت بود که  روی بیلبوردهای شهرم ، عکس زن و شوهری را دست در دست هم دیدم !!!! و این عکس شد  .... 

پی نوشت. عنوان را باید زندگی کرد.

+ نوشته شده توسط زهرا محمودابادی در جمعه دوازدهم اسفند 1390 و ساعت 0:24 |

 دوست اندیشمند و خسته ام، سلام.

نمی­دانم این یاداداشت را می­خوانی یا نه!

فردا زاد روز بودنت است، می­دانم که زندگی آن قدر ناملایماتش را برایت رو کرده است که احتمالا تبریک زادروز بودنت برایت جالب نیست! شاید در شرایط تو، یاداوری زاد روزت برای اطرافیانی که آن قدر باهاشان جنگیده­ای و دست آخر، نخواستی و شاید نتوانستی قانع­شان کنی و به آن­چه برایت ترتیب داده­اند تن داده­ای، فقط یادآور این باشد که دیدی چی شد " یک سال دیگر هم گذشت و این دختر هنوز...." می­دانم باز وقتی هم را ببینیم، کلی از این حرف­هایشان می­زنیم و می­خندیم! راستی بار اخر که هم را دیدیم یادت است؟

میدون شریعتی مشهد قرار گذاشتیم، من با اینکه 5 سال مشهد بودم، کوه سنگی نرفته بودم، با هم رفتیم کوه سنگی، بعدش هم ناهار مستر دیزی و تا راهنمایی پیاده امدیم چه قدر پشت سر بچه­های جهاد مشهد حرف زدیم و من می­دانستم که " س" مخاطب عاطفی تو بوده است و وقتی در موردش می­پرسیدی خیلی سعی می­کردم جواب­هایی را بدهم که در عین راست بودن، درد نبودش، اتشی نشود به خرمن جان و اندیشه­ات. هر وقت در مورد تو حرف می­زنیم من حرفم همان است که به خودت هم گفتم به نظرم خودت کوتاهی کردی و نخواستی زندگیت را سر و سامان بدهی! خودت خسته شدی و نماندی که تمام کنی بازی را که برای شروع کردنش کلی با دیگران جنگیده بودی!

نمی­دانم من وسط بازی تو رسیدم و شاید تمام تلاشت را کرده بودی! اما می­دانی زندگی است دیگر و هر قدر هم سگی باشد، می­ارزد برای اینکه شبیه خودت زندگی کنی، برایش تلاش کنی، شکست بخوری و دوباره بلند شوی و باز تلاش کنی، به قول خودت ، خوشا جستجو! و به قول من خوشا ! خوش سرانجامی ....

  پی نوشت. پروسه ی دندون کشیدن مامان تموم شد و  تا حدود ده روز دیگه، کاملا بدون دندون است. براش می خونم " مامان بی دندون .... افتاد تو قندون ... انبر بیارین درش بیاریم " و  گاهی که حرف می زند ادای لب هایش را درمیاورم و دوتایی می خندیم. بماند که به چه لطایف الحیلی !!!!راضی شد ترسش را کنار بگذارد و این پروسه را شروع کند.

پی نوشت بعدی. تن بیشه پر از مهتابه امشب/ پلنگ کوه ها در خواب امشب/به هر شاخی دلی سامون گرفته/ دل من در تنم بی تاب امشب. " سیاوش کسرایی شعر را سروده و شجریان پدر به غایت زیبا خوانده است و ...."


+ نوشته شده توسط زهرا محمودابادی در جمعه بیست و یکم بهمن 1390 و ساعت 21:11 |

ای کاش­های کوچک امروز، دو راه دارند، یا به بهانه­هایی کوچک خوشبختی فردا تبدیل می­شوند یا به حسرت­های ناقص­الخلقه­ی فردا.

پی نوشت. در جواب می­ترسی، دو دستش را حائل صورت و زانوهایش می­کند و روبرو را خیره خیره نگاه می­کند و می­گوید:آره می­ترسم!


+ نوشته شده توسط زهرا محمودابادی در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 و ساعت 23:23 |

یکی از کارهایی که همیشه بعد از انجام آن، چشم­هایم تر می­شود، بدرقه کردن مسافر است. گاهی ماجرا همان نم اشک و بغض فروخفته است و گاهی می­شود به پهنای صورت اشک ریختن. قبل­تر  که داستان  تاجماه خانم را تعریف می­کردم گفته بودم، تاجماه خانم دانه دانه اشک می­ریزد و مثل من یهو نمی­زند زیر گریه. تاجماه خانم سوگ سیاوش خوان خوبی است... یاد سیاوشان سرزمینم که می­افتم هم چشمانم تر می­شود­، در جامعه شناسی ادبیات ایران، آمده است که مردم ایران، شهید و هر کسی که جانش را در راه هدف خاصه میهن، از دست بدهند را دوست دارند  و برایش مرثیه خوانی­ها می­کنند. یک مرتیکه ی ... همکلاسی ارشدم است که به همه می­گوید زندانی سیاسی زمان شاه بوده است! عاشق آزادی و عدالت و  این  توهمات است! دو پسر دارد  و  به یکی از بچه­ها گفته بوده که پسرهای من خواستگار دارند!  و هی دور بر دخترها می­چرخد ...و چندماه پیش کاملا اتفاقی متوجه شدیم که بنده­ی خدا زندانی بوده است اما جرمش سیاسی نبوده است و  در کار قاچاق مواد بوده است!!! برخی بر این باورند که اولین شهید تاریخ ایران باستان، ایرج است، ایرج مظلوم نیست اما سیاوش مظلوم است و  به همین دلیل مرثیه خواندن  و گریستن برایش ارزشمندتر است. اسطوره شناسان،  حسین علیه السلام را ادامه­ی سیاوش می­دانند. ..روضه و روضه خوانی در اصل مجالسی بوده است که  در زمان صفویه، ادم ها دور هم جمع می­شدند و کتاب روضه­الصفا را می­خواندند اشک و گریه و ... در کار نبوده است ... اوائل که مشهد بودم، در ایام عزاداری، پارچه­های بزرگ و سیاهی را  به دیوارها می­زدند که فلان جا، فلان ساعت بفرمایید روضه! برایم عجیب بود، سارا یک­بار کلاس نظریه­ی اعداد را نیامده بود  نظریه اعداد همان درسی است که من  3 بار افتادم  و دفعه ی چهارم  هم ده گرفتم !و گفت رفته بوده است تعزیه­ی فامیل محمد ... و بعد متوجه شده بودم که تعزیه یعنی مراسم ختم. یک روز سارا آمد خوابگاه، من تنها بودم و گفت که محمد دوست دخترش را اورده است خانه و روی تخت­شان با هم خوابیده­اند و  سارا صبح که در خانه را باز کرده بوده، دوست دختر گرامی را در آشپزخانه در حال آماده کردن صبحانه دیده است ........  و چه قدر من از خوابگاه بدم می­آید! فکر زندگی کردن در یک محیط جمعی آزار دهنده است! کلمه­ی خوابگاه، چشمانم رو تر نمی­کند بلکه انزجار و شاید نفرت را در چشمانم می آورد!

+ نوشته شده توسط زهرا محمودابادی در شنبه هفدهم دی 1390 و ساعت 23:26 |


اول نوشت. عکس حذف شد، به دلیل اعتراض دوستانی که بنا به گفته ی خودشان راضی نبودند که عکس شان در وبلاگ باشد.به دوستان دیگر هم گفته بودند و شارژ گوشی  من امروز تمام شد، بس امروز اس ام اس دادند که" لطفا هر چه سریع تر ایشان را از عکس پاک کنم " می دانم که آدم ها حق دارند که بخواهند یا نخواهند که عکس شان جایی ثبت شود، اما با همه ی ادعایم در زمینه ی درک عقاید دیگران، این مساله در ذهنم می چرخد که کجای این کار برای آدمی که اکانت  فیس بوک دارد و عکس های خفنی هم در فیس بوکش هست " البته بنا بر حرف های خودش" و .... در چت روم ها می چرخد و .... یک عکس ساده ی دانشگاهی با هم کلاسی هایش  که عکس فقط نشانی از شادی دارد مشکل ساز است؟ 

اینجا جای عکس است که دیگر نیست!




یکی از اتفاقات خوب زندگی من این است، که شاگرد خانم دکتر هستم، ایشان علاوه بر این­که به من نظریه و ادبیات یاد داده­اند و یاد خواهند داد، مرا یاد ظرافت­ها و لطافت­هایم انداختند.

پی نوشت. من خود آتشی که مرا داده رنگ فنا می شناسم......


+ نوشته شده توسط زهرا محمودابادی در جمعه نهم دی 1390 و ساعت 0:33 |
 پاییز رفت اما تو هستی و این خوب است.

پی نوشت. به دلیل نامساعد بودن حال جسمی، انار دانه دانه نکردم.

+ نوشته شده توسط زهرا محمودابادی در چهارشنبه سی ام آذر 1390 و ساعت 23:23 |

سر کلاس توسعه نشسته­ای، روند کلاس این گونه است که  هرهفته چند نفر سمینار می­دهند، سمینارهایی که اغلب کپی است و آنقدر این کپی کاری باسمه­ای است که خر کور هم می­فهمد و همه­ی ترم سوالت این است که چرا استاد متوجه نمی­شود! و با شدت در مورد کارهای کپی بحث می­کند و بچه ها هم هی بیخودی ور می­زنند!  همان جلسه­ی دوم تکلیفت با کلاس روشن شده! تا جایی که بتوانی از غیبت­هایت استفاده می­کنی و بقیه­ی زمان­هایی که مجبوری سرکلاس باشی، صدایی در گوشت آواز می­خواند و کارهای خودت را انجام ­می­دهی، خسته هم که می­شوی به خودت انتراکت می­دهی و قبل­ترها که موبایلت دو تکه نشده بود سودوکو بازی می­کردی و از وقتی موبایلت دو تکه شده به همین سودوکوهای روزنامه­ای هم راضی شدی..

 کلاس روش هم تقریبا شکل کلاس توسعه است، با این تفاوت که  جمعیت کلاس کم است و نمی­توانی به کارهایت خودت برسی! استاد می­آید بالای سرت می­ایستد و حرف می­زند، اما از اواسط ترم به بعد نوبت ارائه دادن کارهای بچه­ها است و استاد می رود ته کلاس می­نشیند ، نمی­شود کسی در گوشت آواز بخواند اما  می­توانی  به خواندنی­های خودت برسی! تقریبا از جلسه ی دوم تکلیفت با کلاس معلوم می­شود، تا جایی که می­توانی جلساتی که استاد درس!!!!! می­دهد از غیبت­هایت استفاده می­کنی...

 کلاس زبان تخصصی تقریبا شبیه شهربازی است! با استادی که میشیگان شرقی یا غربی درس خوانده، و تمام دغدغه اش این است که  خواهران و برادران راه­های پیشگیری از ایدز را بیاموزند و صد سال است که این قسمت جزوه­اش تغییر نکرده است با زبان هم همان جلسه­ی دوم تکلیفت مشخص می­شود، غیبت­هایت را استفاده کنی، هر ازگاهی هم هندزفریت را از گوشت دربیاوری و وقتی استاد می­گوید از بین خواهران داوطلبی نیست، یک پاراگراف را بخوانی و معنی کنی و پلاس بگیری و استاد هی تشویقت کند که این خواهرمون زبانش بسیار خوبه! و استاد میشیگان رفته، نمی­داند!!!!!! که  جزوه اش، متن اصلی معروف­ترین کتاب رشته اش است و .....

+ نوشته شده توسط زهرا محمودابادی در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت 23:36 |
حذف شد.

پی نوشت. ناز بابونه ها، مرگ گل پونه ها.

+ نوشته شده توسط زهرا محمودابادی در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 و ساعت 12:39 |