تبليغاتX
شراب تلخ

چند وقتی است که شراب تلخ ،خواننده ی خاموشی پیدا کرده است که لطف کرده و تمام مطالب شراب تلخ را خوانده است ، سنگی  از این خواننده ی خاموش تشکر می کند و خوش حال است که دخترکی پر از دغدغه ،فرهیخته و دانشمند وپر از حسرت تجربه های نو ،او را به عنوان دوست پذیرفته است . اگر مشکلی پیش نیاید قرار است دخترک و سنگی ، ساعت ها ی زیادی را باهم بگذرانند و این خوب است .

+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 1:11 |
دنیای خواب هایم هر روز خشن تر می شود و خواب هایم وحشتناک تر !!!!

+ نوشته شده توسط سنگی در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 19:33 |
من امروز در استانه ی بیست و هفت سالگی ایستادم ، یک سال دیگر از روزی که به دنیا امدم گذشت !!! گنگیشک بارون خورده شگفت زده ام کرد و دوستانی بهم تبریک گفتند و عروسک دختر بچه ای در فست فود برایم "تولدت مبارک " خواند ،وقتی گنگیشک بارون خورده ازم پرسید چه قدر از این بیست وچند سال راضی هستی یادم امد که  ته ته های مرور این بیست و چند سال لحظه های خوب هم داشته ام و شاید این لذت های اندک  اما ماندگار بهانه ی خوبی برای ادامه دادن باشند ، بیشتر ازاین که از به دنیا امدن خودم حوشحال باشم از این خوشحالم که گنگیشک بارون خورده به دنیا امده است . باز هم ممنونم ....

پی نوشت . امروز اولین روزی بود که هم کافه رفتم ، هم کتاب خریدم ، هم تئاتر رفتم و هم فست فود!!!!! یه شیرینی تفلدی به گنگیشک بارون خورده بدهکارم.

پی نوشت بعدی . اومدیم خونه ،مامان و بابا ، کیک و بادکنک و گل و شکلات خریده بودن ، هدیه هم گرفتم . کیکم سفید بود روش یه بره بود و مامان تا یه قنادی دورتر رفته بود تا یه کیک خوشگل !!!! بخره .

نتیجه ی منطقی و غیر منطقی پی نوشت ها اینه که من باید خنگ باشم که نخوام به دنیا  اومده باشم .ممنون از مامان که من رو به دنیا اورد.

+ نوشته شده توسط سنگی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 22:4 |

می گوید "سگم و این بار می خوام تمومش کنم این سگ شدن های گاه و بی گاه را" از لحن صدایش و حالت چشمانش ،می ترسم ... نگرانش می شوم ،اما نگرانی من دردی از او دوا نمی کند ... خیلی جدی و با تنفر می گوید "تمومش می کنم به جان اغتشاش این بار تمومش می کنم " و باز می ترسم از تنفرش...

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 2:58 |
یک ابان دگر شروع شد و .....
+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 11:4 |
+ نوشته شده توسط سنگی در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 21:42 |
وقتی کویر کسی را فرا می خواند ٬ باید رفت و درنگ نکرد حتی اگر یک ساعت به حرکت مانده تصمیم به رفتن بگیری .... کویر و بویش را دوست دارم ٬ برهنه بودنش را دوست دارم ٬ گرمای کلافه کننده ی رمل هایش و خنکی دلچسب ان ها را دوست دارم ٬ .... اگر به بهشتی اعتقاد داشتم ٬ بهشت برین من  همان کویر بود .

 

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 9:2 |

نه روز دیگر آبان شروع می شود و من از شروع شدن آبان ها  ترسی همراه اشتیاق دارم ، آبان برای من ماهی است که دران تصمیم های جدید می گیرم که به نوعی مسیر زندگیم را عوض می کنند ! و نمی دانم این آبان در پیش رو ابستن چه حوادثی  است !

+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 0:18 |

تو تاکسی دارم دنبال کیف پولم می گردم که یه پاکت اغشته به مهر توت فرنگی می بینم ٬ یه کم به پاکت نگاه می کنم اما یادم نمیاد کی تو کیفم گذاشتمش ! وسط کلاس چشمم دوباره به پاکت می افته و بیشتر فکر می کنم ٬ اما باز هم یادم نمیاد این پاکت چیه ٬ اما مطمئن میشم من نذاشتمش تو کیفم ٬ یاد داستان های عاشقانه ی تین ایجری میافتم که عاشق یواشکی نامه مینداخت تو کیف معشوقش ٬ نه خیر این نامه معلوم نیست از کجا اومده ٬ وسوسه میشم که بازش کنم اما یهو به ذهنم میرسه  که شاید یه نامه ی پرنده است و در مسیر رسیدن به دست مخاطبش  باید از تو کیف من هم بگذره ٬ میام خونه ٬هنوز نیامدم تو اتاقم که یهو خانم بئا می پره بیرون و داد میزنه "ژاستیا "٬ " تو ژئوفتلیا یعنی سلام دوست بی همتای من و هرچه بلند تر بگن ٬یعنی بی همتایی دوستشون بیشتره "و منتظر نمی مونه من جواب بدم و میاد کیفم رو ازم می گیره و همونجا رو زمین خالیش می کنه " تو ژئوفتلیا مالکیت اشیا معنایی نداره و برای برداشتن وسیله ای اجازه گرفتن از صاحبش نوعی فحش خیلی خیلی بد محسوب میشه "تا نامه رو می بینه از خوشحالی دوبار دور خودش می چرخه و به زبون خودش یه چیز هایی میگه و موهای من رو  اروم می کشه "تو شهرشون نشونه ی تشکر خیلی زیاده " و فرار میکنه و میره ....عصر می بینم رفته تو حیاط کنار درخت نشسته و اسمون رو نگاه می کنه و یه برگه رو رو به اسمون گرفته "نمی دونم این کارش یعنی چی " رو برگه با خط کج و معوج با مدادی که خودش از عصاره ی توت فرنگی درست کرده نوشته "جواب نامه ات  اقای باناخ !!یه توت فرنگی وحشی ٬ شاید هیچ وقت اهلی نشه "

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 21:35 |

چند وقت پیش تو مترو ،دختر خانمی رو دیدم که خوراکی می فروخت و با این که ماسک زده بود قیافه اش برام اشنا بود ،دفعه ی بعد که دیدمش ازش دونات خریدم تا از نزدیک ببینمش و باهاش حرف بزنم تا ببینم یادم میاد من اون رو کجا دیدم ...... اون بار هم یادم نیومد و ماجرا این اشنایی تو بقیه ی ماجراها گم شد ،تا اینکه امروز تو ایستگاه مصلی وقتی منتظر مترو بودم یهو دیدم کنارش نشستم و ماسک هم نداشت ، داشت پول های تو کیفش رو مرتب می کرد ...وقتی نگاهش کردم مطمئن شدم که می شناسمش... یکی از هم کلاسی های سال پیش دانشگاهیم بود ...نمی دونستم چی باید بهش بگم ...ازش پرسیدم دونات داری ؟گفت یه دونه مونده ! ازش خریدم ،پرسیدم دیگه چی داری ؟ گفت شکلات دارم و ادامس ، از اون ها هم خریدم ... خیلی عادی باهام برخورد کرد و بقیه پولم را بهم داد و ازم تشکر کرد و من هم مثل این مات زده ها نگاش کردم و مترو اومد تو شلوغی ها گم شد ! و من موندم و یه حس گنگ ....

---------------------------------------------------------------

امروز، اولین روز پاییزه !

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 1:49 |