تبليغاتX
شراب تلخ
یک سال شد  که ابجی "مادر مادر بزرگ " زیر خاک پنهان است ،

هروقت من رو می دید می گفت "ما که رفته بودیم مشهد یه چپق کشیدیم رسیدیم تو چرا دیر به دیر میای"  من چیز زیادی از زندگی ابجی نمی دونم اما غرورش رو دوست داشتم ، تو خونه ی خودش تنها می موند و حاضر نبود خونه ی کسی بره ، هر جا هم که می رفت یه روز بعد می گفت من رو ببرین خونه خودم . نمی ذاشت مای بی بی براش استفاده کنن ، از واکر استفاده نمی کرد . نمی دونم ....     

+ نوشته شده توسط سنگی در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 13:13 |
یکی بیاد از من بپرسه من این چند ماهه چه قدر برای ارشد درس خوندم ! بعد گیر سه پیچ بده چرا این قدر "کم یا زیاد "خوندم ! بعدش حسابی گوشام رو بتابونه و یه جوری بگه بچه بشین سر درس و مشقت ، که من از ترس هم شده برای چند روزی بشینم درس بخونم !

+ نوشته شده توسط سنگی در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 14:30 |
"فقط خداکنه دستم نره به تیزی و خماری و نشئگی "

من سینمای کیمیایی رو دوست دارم ، من رفاقت های سینمای کیمیایی ، مردونگی مرداش ، نجابتی که برای زن هاش تعریف می کنه ، مقدس بودن چاقو هاش ،مرام ادم هاش ، زخم خوردن از بی معرفتی ادم هاش رو  دوست دارم ، اگه اهل سینمای کیمیایی هستین برین و محاکمه در خیابان رو ببینن ، تا ببینین که کیمیایی و ادم های فیلم هاش هم دارن پوست می ندازن ،خیانت ها هم رنگ و بوی دیگه ای گرفته ..... اگه اهل سینمای کیمیایی هم نیستین ، توصیه اکید می کنم نرین فیلم رو ببینین چون فقط یه سری بی منطقی می بینین و با اعصاب داغون و لب پر از تمسخر از سینما میاین بیرون .

+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 17:27 |

می خواستم بیام و اینجا در مورد روز جهانی خشونت علیه زنان داد سخن سر بدم، هر چی فکر کردم دیدم چیزی برای گفتن نیست که یه کلمه حرف درست باشه ، بگم چی ؟ خانم ها و اقایان محترم لطفا خشونت با خانم ها نکنید ، جیزه !!!! اما همون حرف نادرست و ناحسابی می گم، ملت خشونت نکنید ، شاید جیز نباشه اما چیز خوبی هم نیست .خشونت منظور هم خشونت جسمیه هم روانیه ، مگه با هم دشمنیم ؟ یکی یه اشتباهی کرده اون اوائل تاریخ ، اسمه یه عده روگذاشته جنس برتر ، همون طور که یکی قبل از اون یه اشتباهی کرده و اسم یه عده ی دیگه روگذاشته جنس برتر ، به جان خودتون اونا اشتباه کردن ، ماها که  مثلا تحصیل کرده هستیم خیر سرمون ، ادعای سارتر و هدایت وکامو و دوبووار و خیلی کسایی دیگه مون میشه چرا باید مثل طوطی هرچی اونا برای خودشون گفتن رو تکرار کنیم هان ؟ چرا تا یکی رو می بینیم میگیم نیچه گفته فلان یا دوبووار و ولف گفتن بهمان! بابا ما که زحمت کشیدیم اسم این ادم ها و اون جمله ی معروفشون رو یاد گرفتیم خوب بریم بقیه چیزهایی رو که نوشتن هم یاد بگیریم ، به جان عزیزتون خشونت بده ، تبعیض بده ، برای حرف های دیگران نقش پاساژ رو بازی کردن بده ، ماها که کار خوب نمی کنیم ، لااقل کار بد نکنیم ، نه اصلا اومدیم فردا قیامتی در کار بود برای اینکه نریم جهنم لااقل کار بد نکنیم، اصلا قیامتی نباشه ، برای حفظ ادعاهای حتی توخالیمون کار بد نکنیم ، ملت خشونت نکنین لطفا چه با زن ،چه با مرد ، چه با جونور ها ! اصلا  ، به جان خودم ، خشونت با حیوون ها هم بده ، خشونت با گیاهان هم بده ،چه طور وقتی تو دشت و کوه یه الاغی رو می بینیم که داره بار می بره و صاحبش با چوبی چیزی می زنه به الاغه که تند تر راه بره ،رگ حیوون دوستیمون قلنبه میشه کلی وااسفا میگیم و تا چندروز یادمون می مونه  ، اغلبمون ببه خاطر  گنجیشک هایی که بچه بودیم و با تیرکمون هامون زدیم  احساس شرمندگی می کنیم  ، اصلا باشه قبول شما بچه بودین تیر کمون نداشتین ، اما شده که  از یه جایی رد بشین یه بچه ی پرنده از لونه اش افتاده باشه بیرون و چندتا بچه دور و برش مشغول شیطنت باشن ، خوب چی کار می کنین؟ خوب اصلا این رو هم ندیده این تاحالا ، نشده جنازه ی یه حیوون رو تو خیابون ببینین که از سرما یخ زده یا ازشدت گرما مرده  باشه ؟....، ماها شاید در نظر هم ادم نباشیم اما حیوون که هستیم !!!ملت خشونت نکنین، لطفا.

+ نوشته شده توسط سنگی در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 12:2 |

می دانم باید سکوت کنم تا خودش شروع به گفتن کند ، نباید لودگی کنم ،اگر مسخره بازی را شروع کنم او هم پایه ام  می شود و همه چیز را به مسخره می گیریم و او نمی تواند حرف بزند ، می دانم بغضی دارد اما باید بگذارم خودش بخواهد بغضش بالا بیاید و اشک هایش را جاری کند ، می دانم نباید برای دلگرمی دادن به او بگویم صبوری کن ، چون در جوابم هزاران مصداق دارد که بگوید صبوری تحفه خاکی بر سرم کرد ،می دانم نباید به او بگویم زندگی همین اشغال و همبونه ی چرک و کثافت و مرضی است که تو می گویی می تونی تحمل کن ، نمی تونی تمومش کن ،چون می دانم با چشمانش قورتم می دهد و می گوید تموم کردنش دست من نیست ، می دانم نباید به اوبگویم اشکال نداره نبینشون مگه اونا کی هستن که حرفاشون برات مهمه جز یه سری ادم منگول که همیشه بهشون خندیدیم، چون در جوابم می گوید خسته شدم بس تحمل کردمشون ، بس اونا بزرگتر من بودن و من بزرگی کردم ، می دانم نباید روانپزشک و روانکاو جدید بهش معرفی کنم ، چون میگه من داروهام رو می خورم اونا باید برن دکتر که بقیه رو دیوونه کردن ،می دانم نباید به او بگویم بابا تو که اوضات خوبه ، کلی روشنفکری ،کلی سیمون دوبوواری ، اهل کتاب و فیلم و تئاتری ، مخت کار می کنه ... چون میگه خاک بر سرتون که روشنفکرتون که من باشم تو کار خودم موندم ! می دانم نباید به او بگویم تو چشم و چراغ یه جماعتی هستی ،چون می گوید اره  با ایندرال و ...  

برایم چایی می اورد و می گوید خسته شدم ... من خیره خیره نگاهش می کنم و نمی دانم چه باید بگویم !! عجیب زجر دهنده است لحظاتی که نمی دانم جواب چون اویی را چه باید بدهم، چه باید بگویم تا اندکی از اندوهش که خیلی کم جلوی دیگران خودی نشان می دهد کاسته شود !با انگشتانم دستش را نوازش می کنم  ، با صدای اهسته برایش "ای همه گل های از سرما کبود ..." را می خوانم و می دانم اشک هایش روان می شوند ، نگاهش نمی کنم ...
+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 21:57 |
چرا بعضی از اتفاق ها را نمی توان به هیچ زبانی بیان کرد ؟

+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 0:39 |

همین دو ، سه ساعت پیش ، تو پارک روبروی راه اهن ، یه سرباز داشت با لهجه ی ترکی با موبایلش حرف می زد به پهنای صورتش اشک  می ریخت و مخاطبش رو به شازده حسن ،قسم می داد که به  اقاش بگه تا فردا عصر صبر کنه تا سربازه بتونه خودش رو برسونه اونجا ...  به مخاطبش التماس می کرد که  امشب برو خونه ی خواهرت... من فردا ساعت هشت شب با مادرم میام خواستگاریت ببینم دیگه حرف اقات چیه ....

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 14:45 |
"من دلم می خواهد دستمالی خیس، رو پیشانی تب دار بیابان بکشم (د)"
+ نوشته شده توسط سنگی در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 2:30 |

بانکی که اغلب برای کار هام میرم یه کارمند صندوق داره که من رو عجیب یاد شخصیت اول رمان مسخ کافکا میندازه ، هروقت می بینمش با خودم میگم من یه روز داستان این ادم رو می نویسم، یه اقای قد کوتاه ،لاغر در حد اسکلت ، با سری نیمه کچل با موهای صاف و احتمالا  مجرد ، خیلی بهش میخوره یه ماجرای طولانی و دردناک عشقی رو پشت سر گذاشته باشه ، وقتی میره از تو گاو صندوق بانک پول بیاره ،خودش پشت بسته های پول گم میشه ، بر خلاف اغلب کارمند های بانک ، خیلی اروم کارش رو انجام میده و اصلا براش مهم نیست مشتری پشت باجه اش داره غر غر می کنه ، اصلا انگار تو این فضا نیست یه جایی گمه ، من تا چند وقت پیش فکر می کردم لاله !!!! در هرحال سوژه ی بسیار خوبیه برای ایفای نقش  یه شخصیت شکست خورده ، یه کارمند دون پایه تو داستان های چخوفی....

--------------------------------------------------------------

تقریبا یک هفته است که حیاط خونه مون شده محل رفت و امد کفشدوزک ها ! هر وقت کسی می خواست از تو حیاط رد بشه ،نگران له شدن کفشدوزک ها می شدم، اما خود کفشدوزک ها زبل تر از چیزی هستند که من فکر می کردم بلافاصله متوجه حضور شخص میشن و پرواز می کنن .

-----------------------------------------------------------

امسال ،اولین پاییزی که من به شدت احساس سرما میکنم ،انگار ننه سرما اومده و دقیقا تو بدن من چادرش رو علم کرده ! فکر کنم دارم پیر میشم و این احساس سرمای زود هنگام از علایم پیر شدنمه .

------------------------------------------------------

چند روزه تو مسیر ها کتاب "بعد از عروسی چه گذشت " نوشته ی "رضا براهنی " رو می خونم ، و سه نفر از دوستام "که اهل کتاب نیستن "وقتی این کتاب رو دستم دیدن ، گفتن "وا !!!! تو چرا کتابای عشق و عاشقی می خونی ،این کتاب ها  مال بچه ده ،یازده ساله است  که براشون ماجراهای بعد از ازدواج و ماه عسل جالبه " من هم خندیم و چیزی نگفتم !!! اما  شاید یکی باید  به این براهنی بگه "پدر من این جا ایرانه ، می خوای اسم کتاب انتخاب کنی فکر اون فلک زده هایی که تو مکان های عمومی میخوان این کتاب رو بخونن بکن "

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 15:18 |
کارد که به استخون می رسه ٬ کند میشه و عمل بریدن استخون رو با درد و زجر انجام میده ٬ بعد از استخون به چی می رسه ؟!!!
+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 18:10 |