تبليغاتX
شراب تلخ
فردا تولد دخترک است !

بیست و چند سال پیش دخترک ، اومده به این دنیا ، آن هم چه دنیایی و چه مکانی ، ایران ، مشهد ، خانواده ای مذهبی و سنتی و ثروتمند، که هر کدام از این فاکتور ها به تنهایی کافی است تا نابود کند زندگی دخترک را !!!!

اما اگر فکر می کنید که زندگی دخترک نابود شده است ، سخت در اشتباهید، چون دخترک صبوری کرده است و تحمل کرده است و قد کشیده است ، دخترک در حصار خود جنگیده است و خوانده است و خوانده است ، دخترک شبیه  بقیه ی ادم های دور و برش نشده است و استعلا یافته است .... دخترک را آزار داده اند ، محدودش کرده اند ، به اسم سنت و مذهب جلوی برون رفت او را سد کرده اند .... اما دخترک خروشیده است ، در زمان و مکان خودش ،کاری کرده است کارستان ،دخترک متفکر است ، دخترک اندیشمند است ، دخترک سرشار از حس های تجربه نکرده است ،اندیشه در دخترک ته نشین شده است ، دخترک سرشار از شعر است ، دخترک مصداق خواستن و توانستن است ، دخترک ایستاده است ،جنگیده است ، اما ذلت را نپذیرفته است ،دخترک فیلسوف است ،دخترک می گوید حالش خوب است ، می گوید دیگر یاد گرفته است که بسازد ... اما من  می دانم دخترک  برای همه بزرگتری می کند و ....

دخترک را دوست دارم و برایش بهترین آرزوها را دارم ، به امید تولدی دیگر برایش ، در زمان و مکانی دیگر .

پی نوشت به دخترک . من بلد نیستم به شیوه ی آدم گونه تولدت را تبریک بگویم ، خودت می دانی که !

+ نوشته شده توسط سنگی در سه شنبه بیستم بهمن 1388 و ساعت 13:32 |
نگرانم ،نگران خیلی از آدم هایی که اصلا شاید من رو به یاد نیارن ، نگران آدم هایی که شاید من رو نشناسن  ، نگران دخترکان هستم ، دخترکانی همه وارث آب و خرد و روشنی ، نگران پسرکان هستم ، پسرکانی همه وارث فره و دانایی و آگاهی ، شاید نگرانی را پایانی نیست، مثل ترس و خشم و ...

اگه شاملو بود ، می رفتم بهش می گفتم ، من دیوونه غصه می خورم چون من دیدم که شب مونده ! سیاهی موندگاره ! خیلی ها جستیم و وا جستیم اما تو حوض نقره نجستیم !

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه هفدهم بهمن 1388 و ساعت 22:29 |

نزدیک خونه ی عزیزینا ، یه بازارچه هست که روزهای سه شنبه و جمعه ، بازار روز میشه و  کلی جنس بیخود و مزخرف رو دست فروش ها میارن و می فروشن ،البته یه سری غرفه ی ثابت داره که هر روز باز هستن ،و اغلب جنس هایی رو هم که روزهای سه شنبه و جمعه می فروشن ، خیلی ارزونه ، البته به دلیل همون بیخود بودنشونه خوب، این بازارچه تقریبا ده سالی هست که ابراز وجود کرده ، و تقریبا همه چی هم داره ! چند هفته پیش جمعه که داشتم می رفتم بیرون گنگیشک بارون خورده گفت براش مقنعه بخرم ، جمعه بود و همه جا بسته ، من هم برگشتنه رفتم بازارچه و براش مقنعه خریدم و بماند که مقنعه ی خریداری شده توسط من انقدر بلنده که میشه جای چادر هم ازش استفاده کرد... داشتم میومدم بیرون که جلوی در بازارچه سمت چپ ، یه پیرمرد افغانی خیلی لاغر ، پف فیل درست می کرد و می فروخت ، یه اجاق گاز کوچیک که روش یه الک " یه چیزی شکل سبد اما از جنس فولاد " گذاشته بود تو اون ذرت ها رو بو میداد و یه جعبه از این جعبه چوبی های میوه بر عکس گذاشته بود جلوش ، چند بسته ذرت و پف فیل گذاشته بود روش، از اونجایی که من به تمام فرآورده های ذرت ارادت خاصی دارم ، پرسیدم چنده ؟ گفت 500 تومن ! من هم یه بسته خریدم و مثل این ادم های خوشحال با یه نایلون پر پف فیل اومدم خونه ، اگه فکر کردین من دیگه بازراچه نرفتم سخت در اشتباهین ، چون سه شنبه و جمعه و سه شنبه ی بعدش هم رفتم و پف فیل خریدم و باز هم مثل ادم های خوشحال با یه نایلون پف فیل اومدم خونه ، تا جمعه ی پیش که دوباره رفتم بازارچه تقریبا ساعت یک بود، اول رفتم تو ، چیزی نخریدم اومدم بیرون دیدم ، یه پیرزن افغانی نشسته و رو همون گازی که آقاهه ذرت ها رو بو میده ، یه قابلمه گذاشته و داره توش رو هم میزنه ، من هم کنجکاو!!! رفتم جلوم ببینم چیه و این خانومه چه صنمی با آقا پف فیلیه داره که دیدم تو قابلمه که خیلی هم فقیرانه بود یه چیزی شبیه سوپه ، کنارش هم دو تا کاسه ی رویی با دو تا قاشقه " از این قاشق ها که تو سلف دانشگاه بود ، لبه هاش تیز بود ما بهش می گفتیم قاشق حلبی "داشتم نگاه می کردم که خانمه گفت وایسا شوهرم بیاد رفته نون بگیره "روبروی بازارچه یه نونوایی بربریه "من نمی دونم چه جوریه قیمت هاش... من وایسادم تا اومد یه نون گرفته بود ، وقتی اومد زنش یعنی همون پیرزن افغانی لاغر ... نون رو ترید کرد تو کاسه ها و داشت با گوشه ی چادرش قابلمه رو تو کاسه ها خالی می کرد که من خریدم تموم شد و مجبور بودم برم تا اون ها ناهارشون رو بخورن ... اومدم رفتم تو پارک نشستم و نگاهشون کردم آقاهه ذرت ها و پف فیل ها رو از رو جعبه برداشته بود و کاسه هاشون رو گذاشته بودن اون رو ، داشتن سوپشون رو می خوردن ... بعد هم که غذاشون تموم شد ، خانمه کاسه و قاشق ها رو گذاشت تو قابلمه ، قابلمه رو برداشت و رفت و آقاهه هم ذرت ها و پف فیل ها رو گذاشت رو جعبه و....

شاید زندگی یعنی این دو تا !


+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه نهم بهمن 1388 و ساعت 12:0 |
میگه نتیجه ی منطقی و غیر منطقی روزهایی که اتفاقات خوب می افته و روزهایی که معمولی هستن و روزهایی که سگی هستن اینه که شب قبل از خواب به این نتیجه می رسم که کاش تموم بشه این زندگی سگی!

+ نوشته شده توسط سنگی در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت 11:4 |
چند وقتی در زمان و مکان گم و گور شده  وقتی ازش می پرسی چی شده ؟ فقط نگاه می کنه و چیزی نمی گه فقط زل می زنه بهت و سیگارش رو دود می کنه کسی که همین چند ماه پیش زلزله بود و هرجا که بود در حال خنده و شادی و اطرافیانش بهش میگفتن بسه دیگه !!! یه دقیقه اروم بگیر دختر ! ببینیم چی کار داریم می کنیم .حالا شده یه سکوت تو دنیای خودش سرش به کتاب و دفترش گرمه و دلش فقط به سیاهی پتوش خوشه ! تازه این ها رو هم بقیه میگن .خودش که هیچی ... میگن چایی می خوره و سیگار پشت سیگار ... چند روز پیش یکی می گفت دنبال ش ر ا ب تلخ می گشته و می دونم که پیدا کرده و روز بعدش زنگ زده به کسی که براش پیدا کرده گفته " این اشغال ها رو بریز دور نده به خورد مردم به قول پناهی رنج ما قوی تر از مشروبه و زندگی افسونه و ....."

نمی دونم اما این روزها آدم هایی که این جوری شدن زیاد شدن ... نگرانم .

+ نوشته شده توسط سنگی در چهارشنبه سی ام دی 1388 و ساعت 18:54 |

امروز عصر یهو احساس کردم که چه قدر اتاقمون بهم ریخته است و من و گنگیشک بارون خورده کجا داریم زندگی می کنیم و هرچی می خوایم بعد از کلی زیر و رو کردن همه جا شاید پیدا بشه !!!تصمیم کبری گرفتم که یه کم فقط یه کم اتاق رو مرتب کنم ، تا نصفه شب که گنجیشک بارون خورده میاد جا باشه وسایلش رو بذاره ،بماند که فردا هم مهمون داریم ، اول از رو میز شروع کردم ، این میز که می گم قبلا میز ناهار خوری بوده که چند وقتی تغییر کاربری داده و شده میز کتاب و جزوه و لباس وکیف ، خوب اول لباس ها رو گذاشتم تو سبد و کثیف هاش رو جدا کردم که ببرم بالا و بذارم کنار ماشین لباسشویی، بعد جزوه های درسی خودم و گنکیشک بارون خورده رو مرتب کردم که دیدم نه جاشون رو میز خوب نیست ،اون هایی که لازم نداشتیم رو گذاشتم تو کیسه زباله و گذاشتم زیر میز ، کتاب هامون هم که گذاشتم سر جاشون ، یه خورده آشغال هم بود که در این زمینه یه کم مخم کار کرد که بهتره آشغال ها رو توی یه کیسه زباله بذارم و همهشون رو با هم ببرم ،یه سری برگه هم مربوط به کارهامون بود که اون ها رو هم جدا "خیلی مهم ها !!!! که اون ها رو جدا کردم " گذاشتم تو یه نایلون دیگه ، یه چند تا لیوان هم بود که بردم بالا بعد نوبت زیر تخت شد ، که تقریبا همون وضع رو داشت و تنهاتفاوتش با روی میز جوراب هایی بود که من از اون زیر پیدا می کردم و می انداختم تو همون سبدی که مال لباس کثیف ها بود ، آهان زیر تخت پر جدول های حل شده و سودوکو های خط خطی و روزنامه باطله و یه سری مجله و بروشور تئاتر و یه سری از فیلم های گمشده بود ، زیر تخت هم خالی شد که البته چند بار تخت رو جابه جا کردم تا تونستم هرچی زیرش بود رو در بیارم ، بعد هم همون عملیات مرتب سازی و هرچی سر جای خودش ، بعد رسیدم به میز تلویزیون ، که این میز هم قبلا میز تحریر بوده که الان تغییر کاربری داده و روش تلویزیون و دی وی دی و لباس و کتاب و فیلم و .... می ذاریم .همون عملیات رو دوباره انجام دادم ،به علاوه این که زیر این میز هم شده انباری کیف هامون ،اون جا هم مرتب شد که دیدم برای نایلون جزوه ها جایی نمونده ، نایلون های جزوه ها رو همون جا ، مرتب " این هم خیلی مهمه " جا دادم ، نایلون آشغال ها مونده بود که اون هم بردم انداختم تو سطل سر کوچه ،بعد به ذهنم خطور کرد که خوب حالا جارو برقی بکشم ،رفتم جارو برقی بالا رو اوردم و افتادم به جارو کردن ، اون وسط ها یهو وسواسم گل کرد و یه نیم ساعتی جارو برقی بازی کردم ، اهان پله ها رو هم جارو برقی کشیدم ، بعدش جارو برقی رو بردم بالا ، با دستکش و یه ظرف اب و کف و دستمال برگشتم ، یعنی شور حسینی افتاده بود به جونم در حد ظهر عاشورا!!!!دیوار ها رو پاک کردم بعدش ساعت رو پاک کردم ،بعدشم رو پوسترها و عکس ها رو پاک کردم ، که دیدم ای بابا کابینت مونده ، این کابینت قبلا کابینت بوده اما الان شده میز ارایش و لباس و کتاب و ... روش کلی هم شارژر خراب هست ، من و گنگیشک بارون خورده نمی دونم چرا از اولی که موبایل خریدیم شارژر هایی رو که خراب شده نگه داشتیم !!! هیچی دیگه اون جا هم مرتب شد بعد دیدم در هم کثیفه ، مثل خود کوزت افتادم به جون در ، انگار صد ساله کارم اینه ، بعد از در چششم به سقف افتاد ، نه خیر اون هم انگار من صد ساله سقف تمیز کنم ، بعد نوبت دیوار بیرون شد ، اون هم پاک کردم ، اومدم تو دیدم نه خیر این پریز های برق هم کثیفن ، حالا انگار تا حالا تمیز بودن !!! شور حسینی کار خودش رو کرد و اون ها هم تمیز شد ، اومدم نشستم که دیدم به به ! دوباره موکت و فرش کثیف شدن ،کثیفی که میگم در بقیه روزها یعنی معمولی و خوب ، اما شور حسینی در حد عاشورا بود دیگه ، دیدم خیلی ظلمه برم از بالا جارو برقی بیارم با همین جارو برقی که پایین بود ، و به گفته ی مامان خراب بود و آشغال جمع نمی کرد ، دوباره جارو برقی کشیدم " من تنبل که دست به هیچی نمی زنم تو عرض چند ساعت ،دوبار جارو برقی کشیدم " بعدش فهمیدم که ای بابا من چه قدر منگول بودم که اول جارو برقی کشیدم  !!!!!!!! هیچی دیگه کار ها که تموم شد ، رفتم بالا به مامانم گفتم من اتاقمون رو تمیز کردم ، مامانم گفت باشه فردا خودم جارو برقی بکشم و مرتبش کنم !!!!!!!!!!!!!!!! یعنی هرچی من خرکاری کردم هیچ ، حتی نیومده ببینه !الان که نشستم تو اتاق می بینم ای بابا چرا این جا این همه خلوته !!!

حالا من این ها رو گفتم که بگم نزدیک عیدی اگه کارگر خواستین راه دوری نمیره ،به من خبر بدین !!!!

+ نوشته شده توسط سنگی در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 و ساعت 23:0 |
اگه وقت دارین و خیلی وقته به اوضاع این چند وقته نخندین و می خواین حسابی صدای خنده ی تلخ خودتون رو بشنوین برین تئاتر شهر ،سالن قشقایی ،تئاتر "رقص زمین " کار حسین پاکدل رو ببینین . یه اجرا ساعت 5 عصر داره و یه اجرا ساعت7.30

اگه مثل من س ی ا س ت زده هستین این تئاتر حرف زیادی برای گفتن داره و صحنه های زیادی برای دیدن و دیالوگ های بسیار خوب و نابی برای شنیدن و بازی بسیار روان و خوب پیام دهکردی، عاطفه رضوی و حسین سلطانی . اهالی فن تئاتر می گفتن که صحنه پردازیش هم قویه اما به نظر من نبود .

بازهم اگه مثل من خنده هاتون خیلی خنده است ،من توصیه می کنم تنها برین یا جایی بشینین که دور و برتون دوستاتون نباشن که هی بگن ساکت تا بتونین با خیال راحت و بدون دغدغه صد دقیقه به اوضاع خودتون بخندین .

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه بیست و ششم دی 1388 و ساعت 18:23 |
فیلم سنگسار ثریا رو دیدم و نمی تونم بگم تحت تاثیر قرار نگرفتم ، با هر سنگی که به سمت ثریا پرتاب می شد من هم درد را احساس می کردم ، همه ی ما از این سنگ ها خورده ایم نه فقط جسممان بلکه روح و روانمان را آزرده اند ، من زهرا را می فهمیدم ،ناتوانی دست هایش ، ضجه و مویه کردنش هایش ، مثل سنگ سخت بودنش را ، با خدا حرف زدن هایش را ، همه ی ما زهرا ها را دیده ایم ، حتی لحظاتی مانند او احساس ناتوانی کرده ایم .شاید فروغ هم که می گفت ناتوانی دست های سیمانی ، حس زهرا را داشت ... دنیای زنانه ی زن های شرقی "من خیلی درمورد غربی ها نمی دانم " خیلی شبیه به هم است ، و نمی دانم این خوب است یا بد .

صرف نظر از موضوع فیلم و حس من ، فیلم خیلی رو بود ، کارگردان اصلا زحمت دیالوگ نویسی به خود نداده بود ، علی شوهر زهرا ،حاج آقا و حتی اسماعیل بد من بودند شخصیتی کاملا سیاه و زهرا و ثریا کاملا سفید !خیلی ابتدایی شخصیت پردازی شده بود ،حتی هاشم  هم پیچیدگی نداشت فقط ساده بود و ترسو ،با همه ی این کاستی ها اما فیلم خوبی بود.

صحنه های سنگسار ثریا مرا عجیب یاد صحنه هایی می انداخت که در طی چند ماه اخیر در خیابان های تهران دیده ام .

+ نوشته شده توسط سنگی در یکشنبه بیستم دی 1388 و ساعت 13:23 |

بعضی از زخم ها هیچ وقت مداوا نمی شن ، درست زمانی که فکر می کنی همه چی تموم شده یهو دردشون شروع میشه ،دردی که هیچ دارویی هم براش نداری، چون فکر می کردی خوب شدی و دیگه به دارویی احتیاج نداری، بعضی از زخم ها وقتی سر باز می کنن همه ی زندگی رو می بلعن ، همه امید هایی به فردای بهتر رو نابود می کنن ، بعضی از زخم ها فقط منتظر یه فرصتن تا خودی نشون بدن و برات زبون درازی کنن و بهت بگن ببین ما هنوز هستیم، گیریم که پنهانمون کردی ، اموکسی کلاو خوردی ، پنی سیلین یه ملیون و دویست زدی فقط خودت بیشتر درد کشیدی، قهقهه بزنن و بگن شاید یه درد دیگه ات خوب شده باشه اما ما هنوز هستیم ....تنها راهی که برات می مونه پناه بردن به مسکن های موقتی  که کلا احساس اون قسمت رو از کار بندازه تا هیچی احساس نکنی نه درد ، نه خوشحالی ...

+ نوشته شده توسط سنگی در شنبه پنجم دی 1388 و ساعت 11:11 |

+ نوشته شده توسط سنگی در جمعه چهارم دی 1388 و ساعت 0:29 |